توصیه ی  رهبر معظم انقلاب نرمش  قهرمانانه در عرصه سیاست.



رهبر معظم انقلاب اسلامی روز سه‌شنبه در دیدار فرماندهان و پرسنل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

به سخنرانی درباره لزوم حرکت‌های صحیح و منطقی در سیاست‌های خارجی و داخلی پرداختند.



                                                                آیت الله خامنه‌ای در سال 75

نمايندگان سياسى ايران بايد تيزتر از شمشير، نرم‌تر از حرير و سخت‌تر از سنگ و پولادباشند

عرصه سياست خارجى ميدان نرمش‌هاى قهرمانانه است، اما نرمشى كه در برابر دشمن "تيز" باشد.

رهبر معظم انقلاب حدود ده روز پیش نیز در دیدار رئیس و اعضای مجلس خبرگان به کارگیری نرمش

قهرمانانه در عرصه سیاست را مطلوب و مورد قبول دانستند البته این نکته را نیز ذکر کردند که این

حرکت به معنای عبور از خط قرمز یا برگشتن از راهبردهای اساسی و یا عدم توجه به آرمانها نباید

باشد.


حضرت آیت الله خامنه ای در ادامه در توضیح مفهوم "نرمش قهرمانانه" به برنامه‌های یک کشتی گیر برای پیروزی بر رقیبش اشاره داشتند: "اين كشتى‌گيرى كه دارد با حريف خودش كشتى ميگيرد و يك جاهايى به دليل فنّى نرمشى نشان ميدهد، فراموش نكند كه طرفش كيست؛ فراموش نكند كه مشغول چه كارى است؛ اين شرط اصلى است؛ بفهمند كه دارند چه‌كار ميكنند، بدانند كه با چه كسى مواجهند، با چه كسى طرفند، آماج حمله‌ى طرف آنها كجاى مسئله است؛ اين را توجّه داشته باشند."



ایشان در این دیدار فرمودند:در اين سالها جبهه‌بندى‌هاى منطقه‌اى و جهانى هم آشكار شده. البتّه نرمش و انعطاف و مانور هنرمندانه و قهرمانانه در همه‌ى عرصه‌هاى سياسى، يك كار مطلوب و مورد قبولى است، لكن اين مانور هنرمندانه نبايستى به معناى عبور از خطوط قرمز، يا برگشتن از راهبردهاى اساسى، يا عدم توجّه به آرمانها باشد؛ اينها را بايد رعايت كرد. البتّه هر دولتى، هر شخصى، هر شخصيّتى، روشهايى دارند، ابتكاراتى دارند، اين ابتكارات را انجام خواهند داد و [كار] پيش خواهد رفت.


ادامه نوشته

حسین بن منصور حلاج و حسین شریعتمداری


جرم و گناه حسین بن منصور حلاج، کشف اسرار بود.


داستان به دار آویختن منصور حلاج از جمله درسهایی تاریخی است عبرت آموز...

پس حسین را ببردند تا بر دارد کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند... درویشی در آن میان  پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز، فردا و پس فردا بینی!

آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند، یعنی عشق این است.

پس در راه که می‌رفت می‌خرامید، دست اندازان و عیار وار می‌رفت با سیزده بند گران. گفتند: این خرامیدن چیست؟ گفت: زیرا به قربانگاه می‌روم.

 

چون به زیر دارش بردند بوسه‌ای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست؟ گفت: معراج مَردان سرِ دار است.

پس جماعت مریدان گفتند: چه گویی در ما که مریدانیم و اینها منکرند و ترا سنگ خواهند زد؟ گفت: ایشان را دو ثواب است و شما را یکی؛ از آن که شما را به من حُسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید، به صلابت شریعت می‌جنبند و توحید در شرع اصل بُود و حُسن ظن فرع.

هر کس سنگی می‌انداخت؛ شبلی را گلی انداخت،  حسین منصور  آهی کرد. گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی؛ از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آن که آنها نمی‌دانند، معذورند؛ از او سختیم می‌آید که او می‌داند که نمی‌باید انداخت.

پس دستش را جدا کردند خنده‌ای بزد، گفتند: خنده چیست؟

 گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می‌کشد، قطع کند.

پس پایش ببریدند تبسمی کرد، گفت: بدین پای سفر خاکی می‌کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید.

پس او دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد، گفتند: چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زرید من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه (سرخاب) مردان، خون ایشان است.

گفتند: اگر روی به خون سرخ کرد، ساعد چرا آلودی؟ گفت: وضو سازم.

گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوءِ آن درست نیابد الا به خون. پس چشمایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می‌انداختند، پس گوش و بینی بریدند و... پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد

:::تذکره الاولیاء عطار:::

بایزید گفت: چون او را دار زدند. دنیا بر من تنگ آمد. برای دلداری خویش شب تا سحر زیر جنازه‌ی بر دار آویخته‌اش نماز کردم. چون سحر شد و هنگام نماز صبح، هاتفی از آسمان ندا داد. که ای بایزید از خود چه می‌پرسی؟ پاسخ دادم: چرا با او چنین کردی؟ باز ندا آمد: او را سِرّی از اسرار خود بازگو کردیم. تاب نیاورد و فاش ساخت. پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد


اناالحق

گویند اناالحق چو حلاج بگفت

وین گفتن حق تمامی خلق شنفت

در دید کسان دمی چو ظاهر میشد

سنگ بود که پرتاب بسویش میشد

روزی به رهش بسر زدندش سنگی

نا اهل بسی بدند و نادان چندی

منصور چو جمعی از نادانان دید

سر بزیر انداخت و با خود خندید

بار دگر اتفاق این قصه فتاد

پس بجای سنگ کلوخ بر سر افتاد

منصور نظر بکرد و این بار گریست

انگشت بدهان شدند که رازش در چیست؟

ما سنگ زدیم بر سرش وی خندید

از چه زکلوخکی چنین او گریید؟

گفتا کسان که سنگ در فکندند بمن

نادان بدند همه و غافل ز زمن

وانکس که مرا کلوخ انداخت بسر

شاگرد من است و دارد از راز خبر
--------------------------------

حسین منصور حلاج(رحمة الله علیه

حسین منصور حلاج سرور اهل اطلاق و سرمست جام اذواق ، حلاج اسرار و کشاف ، استاد بود . سمعانی در کتاب انساب آورده که مولد او بیضای فارس است و در دار المومنین شوشتر نشو و نما یافته دو سال در آنجا به تلمذ سهل ابن عبد الله اشتغال نموده آنگاه در سن 18 سالگی از آنجا به بغداد رفت و با صوفیه آمیزش نمود . مدتی در صحبت جنید و ابوالحسن نوری به سر برده و باز به شوشتر آمد ه کدخدا شد باز با جمعی از فقرا به بغداد رفت و از آنجا به مکه واز مکه به بغداد مراجعت نمود و به زیارت جنید رفت و از او مسئله پرسید و او جواب نفرمود و با او گفت تو در این مسئله مدعئیی پس حسین از این معنی آزرده شده به شوشتر آمده و قریب یک سال اقامت کرد و در این مرتبه او را وقعی در دل مردم به هم رسید تا آنکه اکثر ابنای زمان بر او حسد بردند آنگاه 5 سال از شوشتر غایب  شده به خراسان و ماوراء النهر و از آنجا به سیستان و ازآنجا به فارس رفت و شروع در نصیحت خلق و دعوت ایشان به جانب پروردگار نمود و جهت مردم آنجا تصانیف نمود و در آنجا او را عبدالله زاهد می گفتند آنگاه از فارس به اهواز رفت و فرزند خود احمد نام را از شوشتر به آنجا طلبید و در مقام اظهار اشراق قلب و کرامات شده از اسرار مردم و ضمائر ایشان خبر می داد و بنابراین او را حلاج الاسرار می گفتند تا آنکه ملقب به حلاج شد بعد از آن به بصره آمده و اندک روزی آنجا بود ودوباره به مکه رفت و جمعی کثیر با او همراه شدند و ابو یعقوب نهرجوری با او ملاقات کرد و در مقام انکار او شد آنگاه به بصره مراجعت کرد و یک ماه در آنجا توقف نمود و از آنجا باز به اهواز آمده و از اهواز به بغداد و از بغداد باز به مکه رفت و بعد از این سفر به بلاد سترگ مانند چین و هند و ترکستان در آمد و خانه و عقار به هم رسانید پس جمعی از علمای ظاهر مانند محمد ابن داوود و امثال او بر او متغیر شدند و خلیفه وقت معتصم را نیز بر او متغیر ساختند که" اناالحق" می گوید تا آنکه حامد ابن عباس که وزیر بود قاضی بغداد را که ابو عمر محمد ابن یوسف بود با دیگر علماء حاضر ساخت و علمای بی دیانت به مجرد امر وزیر به اباحه خون حسین محضر نوشتند و مضمون نامه را به عرض خلیفه رسانیدند و بعد از دو روز حکم شد که دو هزار تازیانه بزنند اگر بمیرد فبها و الا  سر او را از بدن جدا سازند آنگاه او را بر سر جسر بغداد بردند و دو هزار تازیانه زدند و حسین در هیچ مرتبه آهی نکشید و همی  " احد احد "  می گفت پس او را بردند تا به دارش کشند مخلوق به دور او گرد آمده بودند و او نگاه می کرد و می گفت " حق حق انا الحق" در آن حال درویشی از او پرسید که عشق چیست گفت : امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی . یعنی امروزم بکشند و دوم روزم بسوزند و سیم روزم بر باد دهند  . خادم وصیتی خواست گفت نفس را به چیزی مشغول دار و گرنه او تو را مشغول گرداند . پسرش گفت ای پدر مرا وصیتی کن گفت چون جهانیان در اعمال کوشند تو در چیزی کوش که آن علم حقیقت است پس در راه که می رفت می خرامید با بندهای گران و نعره زنان می گفت " حق حق حق " تا به زیر دارش بردند بوسه بر دار زد و گفت : معراج مردان عشق است . میزری بر میان بست و طیلسان بر افکنده  دست بر داشت و روی به قبله مناجات کرد و گفت آنچه او داند . چون بر سر دار شد جماعتی که از مریدانش بودند سوال کردند که چه گویید ما که مقران توایم و در منکران که سنگ خواهند انداخت گفت ایشان را دو ثواب است و شما را یک ثواب باشد از بهر آنکه شما را به من حسن ظنی بیش نیست  و ایشان از قوت توحید و صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع ، پس شبلی در برابر آمده و به آواز بلند بانگ کرد گفت ای حلاج  ، کمترین مقام این است که می بینی گفت بلندتر کدام است گفت تو را بدان راه نیست . پس هر کسی سنگی می انداخت شبلی گلی در انداخت حلاج آهی کرد . گفتند آخر این همه سنگ انداختند هیچ نگفتی از این گل آه کنی ؟ گفت آنها نمی دانند معذورند . از او سختم می آید که داند و نمی باید انداخت . پس دست بریدند خنده زد گفتند چیست گفت الحمدلله که دست ما را بریدند مرد آن باشد که دست صفات ما را که کلاه همت از تارک عرش می رباید ببرد . پاهایش را بریدند تبسمی کرد گفت بدین پای  که سفر خاکی کردمی قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم خواهم کرد . پس دو دست بریده را بر روی مالید و سرخ روی شد . گفتند : چرا ؟ گفت : نمازی که عاشقان گزارند وضو را چنین باید کرد . پس چشمهایش را برکندند افغان از خلایق برخاست بعضی می گریستند و بعضی دیگر سنگ می انداختند .پس خواستند که زبانش را ببرند گفت چندان صبر کنید که سخنی بر گویم روی سوی آسمان کرد و گفت  بدین رنجی که از برای من بر می دارند محرومشان مکن واز این دولتشان بی نصیب مگردان . الحمدلله اگر دست و پای من بریدند بر سر کوی تو بود و اگر سرم از تن جدا کردند در مشاهده جمال تو  بود و اگر سرم از او نقصانی پذیرد بد باشد پس گوش و بینی او را بریدند و آخر کلمه ای که با آن متکلم شد این بود که :حب الواحد افراد الواحد له . این آیت برخواند: یستعجل بها الذین لایومنون بها و الذین آمنو مشفقون منها و یعلمون انها الحق من ربک . و از ابواسحاق رازی نقل نموده که در وقتی که او را صلب می نمودند نزدیک او ایستاده بودم شنیدم که می گفت :  الهی اصبحت فی دار الرغائب انظر الی العجائب . الهی انک تئودد الی من یوذیک فکیف من یودی فیک . در میان سر بریدن تبسمی نمود جان داد .
حسین منصور گوی قضا را از حق به بیابان رضا انداخت  و از هر یک بند او خروش " انا الحق" می آمد  . پس پاره پاره کردندش که از او گردنی و پشتی بماند همچنان" انا الحق" می گفت . بسوخستند و خاکسترش را در دجله ریختند از آن هم آواز می آمد . کس را از اهل طریقت این فتوح حاصل نشد . یکی از مشایخ طریقت گفت : آن شب را به زیر دار خفته بودم آوازی شنودم که" اطلعناه علی اسرارنا فافشی سرنا فهذا جزاء من یفشی سرنا" شعر خواجه علیه الرحمه گواه است .

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند   ***      جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
سبب کشتن حسین منصور از قراری که در کتاب انساب سمعانی و کتاب معتبر سنجری که در زمان شمس المعالی سمت تالیف یافته مذکور است که حسین منصور مردم را به امام مهدی ( علیه السلام ) دعوت می کرد و به مردم می گفت که عنقریب از طالقان دیلم بیرون خواهد آمد . بنابراین او را گرفته به بغداد بردند و مواخذه نمودند و از اینجا معلوم می شود که گناه حسین منصور انتساب به مذهب امامیه و اعتقاد به وجود حضرت مهدی ( علیه السلام )  و دعوت مردم به نصرت آن حضرت و شورانیدن مردم بر خلفای عباسی بوده است .
وی در سال  758میلادی در جنوب ایران به دنیا آمد و به مطالعه حکمت پرداخت و در 64 سالگی در سال 822میلادی به درجه شهادت نائل آمد .
اندر کرامات حسین منصور حلاج
نقل است که در شبانه روز 400 رکعت نماز کردی و بر خود لازم داشتی .
نقل است که گرد او عقربی دیدند که می گردید قصد کشتن کردند گفت دست از وی بدارید که 12 سال است که ندیم ماست و گرد ما می گردد .
نقل است که طایفه ای در بادیه او را گفتند ما را انجیر می باید دست در هوا کرد و طبقی انجیر تر پیش ایشان نهاد و یک بار دیگر حلوا خواستند طبقی حلوا  شکری گرم پیش ایشان نهاد .
پرسیدند که طریق به خدا رسیدن چگونه است گفت دو قدم است و رسیدنی : یک قدم از دنیا بر گیر و یک قدم از عقبی و اینک رسیدی به مولی .
پرسیدند از فقر ، گفت " فقیر آن است که مستغنی است از ماسوی الله و ناظر است به الله " و گفت " چون بنده به مقام معرفت رسد بر او وحی فرستند و سرّ او گنگ گردانند ( = راه اندیشه ها را بر باطن او می بندند ) تا هیچ خاطر نیاید او را مگر خاطر حق" .
نقل است که شب اول که او را حبس کردند بیامدند و او را در زندان ندیدند و جمله زندان بگشتند و کس را ندیدند و شب دوم نه او را دیدند و نه زندان را و شب سوم او را در زندان دیدند گفتند شب اول کجا بودی و شب دوم تو وزندان کجا بودی گفت شب اول من در حضرت ( = پیشگاه خداوندجهان ) بودم از آن اینجا نبودم و شب دوم حضرت اینجا بود از آن ، من و زندان هر دو غایب بودیم و شب سوم باز فرستادند مرا برای حفظ شریعت ، بیایید و کار خود کنید .
از سخنان اوست : در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الّا به خون .
در وقت قتل وی هر خون که از وی بر زمین می آمد نقش " الله" ظاهر می گشت .
وی با خادم گفته بود که چون خاکستر من در دجله اندازند آب قوّت گیرد چنانکه بغداد را بیم غرق باشد آن ساعت خرقه من به لب دجله بر تا آب قرار گیرد .
گویند در آخرین لحظات می گفت " اقتلونی یا ثقاتی   انّ فی قتلی حیاتی " ...


دوگانگی و ترديد

ترديد چيز خوبی نيست...انسانهای ترسو ترديد می کنن...و هميشه دو دل اند...البته احتياط شرط عقله...ولی به نظرم انسان بايستی قدرت تصميم گيری داشته باشه...و حتی بتونه ريسک کنه...

حالا برگرديم به يک واقع در تاريخ:

شيخ شبلی ميگه ؛ منصور حلاج رو قبل از اينکه به دار بياويزند؛سنگسار کردند.در اون لحظه عده ای منصور رو با سنگ سفت می زدند...و عده ی ديگری با کلوخ نرم می زدند...منصور هنوز زنده بود و در حالی که تا گردن تو زمين فرو رفته بود...همه چيز رو می ديد.

شيخ شبلی ميگه :من از ميان جمعيت منصور رو صدا زدم...و از منصور پرسيدم ؛ياابن حلاج؛گروهی تو را با سنگ می زنند...و گروهی نيز تو را با کلوخ های نرم می زنند...می خواهم بدانم ...کدام يک دردناک تر است...سنگ يا کلوخ؟

منصور پاسخ شيخ رو اينطوری ميده:ای شيخ اونايی که با کلوخ می زنند بيشتر درد داره...اونا گناهشون هم بيشتره...و ادامه ميده :اونايی که با سنگ می زنن؛ يقين دارن که منصور؛ گناه کاره  و در کارشون ترديد ندارن...اما اونايی که با کلوخ می زنن...هنوز ترديد دارن در اينکه که ؛منصور گناه کاره يا بيگناه...


اگرجرم و گناه حسین بن منصور حلاج، کشف اسرار بود

اما جرم حسین شریعتمداری چیست؟




گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند   ***      جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

حسین شریعتمداری و مواضعش، تا آن اندازه برای همه شناخته شده هست که صحبت درباره اش نیاز به توضیح چندانی ندارد.

قضاوت با خوانندگان محترم

تکنوکراسی چیست؟ تکنوکرات کیست؟

تکنوکراسی چیست؟ تکنوکرات کیست؟

فن‌سالاری ( Technocracy- تکنوکراسی) ، در اصطلاح به حکومت تکنیک اطلاق شده‌ است که در آن نظام سیاسی، اقتصادی و اجتماعی باید بوسیلهٔ صاحبان فن اداره شود. به دیگر سخن فن‌سالاری به مفهوم هواداری از رهبری ارباب فن است که بر ماشینیسم و دانش فنی و مهارت‌های فناورانه تکیه دارد و همان‌ها یعنی مهندسان، دانشمندان و تکنوکرات‌ها باید فعالیت‌های اقتصادی و سیاسی را رهبری کنند.

 نهضتی بنام فن‌سالاری در سال ۱۹۳۲ در آمریکا بوجود آمد که مرکز آن دانشگاه کلمبیا بود. در بحبوحهٔ بحران بزرگ اقتصادی آمریکا که اقتصاددانان و سیاست‌مداران از غلبهٔ بر آن عاجز بودند گمان می‌رفت که شاید مهندسان و فن سالاران قادر به مهار آن باشند. در واقع این نهضت واکنش رکود بزرگ بود. از آن پس حکومت ارباب فن هوادار چندانی نیافت و این عقیده رایج شد که مغزها و دست‌های تکنوکرات‌ها هر اندازه که خوب چرخ‌های فناوری جدید را بچرخاند دلیل آن نیست که بتواند چرخ‌های حکومت را هم به خوبی به گردش در آورند. به ویژه که در عصر ما فناوری خود به سبب داشتن عارضه‌های منفی مورد انتقاد و نکوهش برخی از متفکران اجتماعی قرار گرفته‌است.

 اصطلاح تکنوکراسی یا فن سالاری در سال 1919 توسط ویلیام هنری اسمیت، نویسنده آمریکایی، ساخته شد و با ساخت آن پیشنهاد "حکومت فنکاران" را نیز ارائه کرد. هواداران فنسالاری پس از جنگ جهانی اول به مطالعه وضع اقتصادی ایالات متحده آمریکا پرداختند و یکی از ایشان به نام هووراد اسکات با نوشتن کتاب "مهندسان و سیستم قیمت" اصطلاح تکنوکراسی را رواج داد. اسکات بر آن بود که سیستم اقتصاد کنونی، که بر اساس سیستم قیمتها قرار دارد، کهنه شده است، زیرا با سیستم قیمتها جامعه هر چه بیشتر وامدار می شود و در نتیجه قدرت خرید از پیشرفتهای فنی واپس می ماند و این واپس ماندگی نتایج گرانی برای قیمتها و ثبات اجتماعی دارد. از اینرو به نظر آنان باید واحد تازه ای برای سنجش ارزش در کار آید که اساس آن قوانین ثابت فیزیکی باشد. این واحد به نظر او "انرژی تولید" است. در این صورت حکومت به دست فن شناسان خواهد افتاد. این اططلاح در دهه 1960 در فرانسه گسترش یافت و فرانسویان آنرا ادامه نظریات فیلسوف فرانسوی سن-سیمون می دانستند.

نادیده گرفتن ( تعهد از سوی تکنوکرات‌ها (فن سالار)


ادامه نوشته