خاستگاه سياسي رنگ‌هاي آبي و قرمز تيم‌هاي استقلال و پيروزي چيست؟

در سیاست زمین دو حزبی از ۱۶۰ سال گذشته در ایالت متحده دو حزب حاکم بودند که رنگ يكي از این دو حزب آبی و رنگ دیگری قرمز است و مي‌بينيم كه تمام دنیا به طرز چشمگیری دو تیم قرمز و آبی دارند.


مردمی که در اين مملكت میلیاردها ساعت از وقتشان را در طول این پنج سال صرف رنگ آبی و قرمز مي‌كنند و این حجم عظیم کارشناساني که به برنامه نود می‌آیند و در مورد پنالتی، زمین چمن و ... حرف می‌زنند نمی‌دانند که اصلا رنگ آبی و قرمز از کجا آمده است.

همچنان که بارها گفته‌ام این تقسیم‌بندی‌ها انحصاری است. این است رازهای دانش استراتژی که چه می‌شود یک سری بازی‌ها راه می‌افتد و انتهاي آن قرار است جریان‌هایی در جهان قدرت را سامان‌دهی کنند.

فيل و الاغ نماد دو حزب جمهوري‌خواه و دموكرات هستند
۱۶۰ سال پیش این سیستم دو حزبی در ایالت متحده قطعی و نهایی شد. حزب قرمز معروف به republican ها یا جمهوری‌خواهان و حزب آبی‌ها معروف به حزب دموکرات‌ها مي‌باشند. این دو حزب دو ترکیب عمده و دو نماد مشخص دارند؛ نماد حزب دموكرات الاغ و نماد حزب جمهوري‌خواه فيل است و رنگ قرمز و آبي كه رنگ اين دو حزب است در پرچم ایالت متحده وجود دارد.

اين مساله به اين دليل است كه در ساختار و تئوری بازی‌ها مدل بازی انحصاری باشد که چطور این‌ها قدرت را در دست بگیرند، این که مدتی یکی سرکار می‌آید و کار و مدیریت می‌کند و کشور را جلو می‌برد و در نهایت خسته می‌شود و ایده‌هایی که دارند تمام می‌شود و رقابت بعدی آغاز می‌شود.

این ایده را در فلسفه سیاست و جامعه‌شناسی سیاسی از سازمان‌های نظامی گرفتند که یک گروه در خط می‌جنگد و گروه دیگر استراحت می‌کند که با این ایده ادوار حکومت‌ها و دولت‌ها و قانون‌گذاران را تغییر مي‌دهند.



سوسياليسم،‌ ماركسيسم و كاپيتاليسم تيغه‌هاي يك قيچي هستند
لذا بایستی دو گروه باشند و رقابت کنند و رقابت سیاسی رقابت زمین دو حزبی است و لذا فرهنگ و تربیت رسانه‌ای، ورزشی و عمومی جامعه را دو حزبی کردند. به تعبیر مرحوم شهید مطهری سوسیالیسم، مارکسیسم و کپیتالیسم به مثابه تیغه‌های یک قیچی هستند که برای بریدن یک حقیقت به کار می‌روند.

در ایالت متحده دو روزنامه اصلی راه افتاد که اگر مردم روزنامه شماره يك یعنی نیویورک تایمز را نمی‌خوانند، واشنگتن پست را خوانند يا اگر تايمز را نمی‌خوانند نيوزويك را بخوانند و این سازوکار همواره وجود دارد.




پس یک کل به نام سیستم وجود دارد که کشور را اداره می‌کند و به تلقی فرانسوی‌ها به آن رژیم می‌گویند كه این رژیم دو حزب دارد. با این شرایط دو حزبی یک مقدار ظرفیت‌سازی کردند که صدای مخالف شنیده شود و قدرت جابجا شود، اما در دامنه و چارچوب قانون اساسی.

وقتی دوره استعمار انگلیس بعد از جنگ جهانی دوم تمام شد صد سال بعد از آن ایالت متحده آیتم سیستم نظام دو حزبی را در کشور خود نهادینه کرد و همچنین تمام کشورهایی که به بلوک غرب متصل بودند این گونه شدند.

كدام استقلال؟ كدام پيروزي؟
در ایران عصر پهلوی دو مجله به نام جوانان امروز و مجله اطلاعات فرهنگی و دو روزنامه اطلاعات و کیهان وجود داشت. بارها گفتم که اگر از مسئولان این روزنامه‌ها بپرسید چرا رنگ روزنامه‌هايتان قرمز و آبی است نمی‌دانند.



از همان سال‌ها مستشاران خارجي این طرح‌ریزی را برای این انجام دادند که مردم در ایران دو دسته دیدگاه متفاوت و مخالف را بشنوند، لذا یک تیم پابرهنگان به نام پرسپولیس راه انداخته بودند و دربار هم تیم تاج را از سوگلی‌هایش ایجاد کرد که بعد از انقلاب استقلال شد؛ به تعبیر دوستی کدام استقلال و کدام پیروزی؟



كاركرد سياسي ورزش فوتبال
مادامی که شما شبکه سه تلویزیون راه می‌اندازید و صبح تا شب فوتبال پخش می‌کنید و برنامه نود راه می‌اندازید، تمام این عوامل تمرین سیاست است. تعجب می‌کنید که هر دوستی که می‌آید چند تا از مجلسی‌ها و گردن کلفت‌ها را بالای سر این تیم‌ها می‌گذارد؛‌ در اینجا چیزی به نام تربیت بدن مطرح نیست، اینجا Sport یعنی ورزش است و کارکرد سیاسی آن مطرح است.

در این کارکرد سیاسی شما چهار سال دو تیم آبی و قرمز و تیم‌های رنگ‌های مختلف استان را در رقابت با هم تشویق می‌کنید، برای چه؟ براي اين که برای انتخابات ریاست جمهوری که بين دو حزب دموکرات یا جمهوری‌خواه، اصول‌گرا یا اصلاح‌طلب، راست يا چپ است آماده شوید. تمام این بازی‌ها چه مدل ورزشی آن و چه مدل سیاسی آن اساسا بر سر لحاف ملاست؛ نه در این ورزش است، نه در آن سیاست.

سيستم رسانه اي دو قطبي در تمام كشورها حتي امريكا وجود دارد
این سیستم دو حزبی در تمام کشورها وجود دارد، در ترکیه، در پاکستان، بعد از محمدعلی جان در تایوان و ... . در تمام کشورها دو مجله و دو تلویزیون وجود دارد، اکنون در خود آمریکا دو تلویزیون آن‌ها CNN و FOXnews است و همیشه این گونه بوده است.

تمام آنچه که شما در شبکه سه می‌بینید که ورزش پخش می‌کنند در واقع شبکه‌ی خبرِ سیاست‌های سیاسی در حوزه سیاست داخلی است که با این سازوکار باید مردم را سرکار بگذارید تا چهار سال تا انتخابات مجلس بعدی تا انتخابات ریاست جمهوری بعدی.

برآيند پياده كردن الگوهاي ورزشي در عرصه سياست
همه آنهایی که گفتند انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ خیلی هیجانی بود و فتنه‌ها از مناظره‌ها شروع شد، هیچ وقت موقعی که دکترا می‌گرفتند کسی به آن‌ها نگفت انرژی آزاد شده حاصل هیجانی بود که در طول چهار سال و بیست سال پشت جناح‌ها قایم شده بود یعنی زمانی که دو جناح کاملا در نگاه مردم از هم تفکیک شدند و طرفدارانی پیدا کردند. وقتي الگوی ورزشی فوتبال، والیبال و بسکتبال در سیاست بنشیند حتما برآیند آن در سیاست چيزي خواهد شد که در انتخابات دیدید.

دامن زدن به ورزش‌های دوحزبی، از خطاهاي استراتژيك جمهوري اسلامي ايران
یکی از خطاهای استراتژیک جمهوري اسلامی دامن زدن به ورزش‌های دو حزبی است و همین‌طور یکی از خطاهای فوق استراتژیک که تقریبا یکی از زمینه‌های براندازی محسوب می‌شود و اگر جمهوری اسلامی روزي زمین خورد و متلاشی شد یکی از زمینه‌هایی که آن را نابود کرده، مقوله بسط فوتبال است.

زیرا برخلاف تصور آنان که فکر می‌کنند فوتبال یک ورزش است، فوتبال ابزار سیاست است. در واقع، پشت فوتبال سپ بلاتر نیست بلکه دکتر هنری کسینجر است.

انتقال دموکراسی از طریق فوتبال
جریانی که صهيونیزم جهانی به رهبری هنری کسینجر در چهل سال گذشته عملیاتی کرد این بود که از طریق فوتبال انتقال دمکراسی و دمکراتیزيسیون و فرایند دمکراسی را عملیاتی کنند و سر ملت را به فوتبال گرم کنند.

خیانتی بالاتر از این نبود که فوتبال مساله اول جامعه شود
جوان ما باید سرش را بالا بگیرد و ببیند در دوره بعد از انقلاب اسلامی خیانتی بالاتر از این نبود که فوتبال مساله اول جامعه ما شد. این قدر این فوتبال را تبلیغ کردند و تلویزیون حکومت دینی آن را پخش کرد؛ يكي از مواردي که روي پل صراط از روسای صدا و سیما از اولی تا آخری سوال مي‌كنند و آنها باید پاسخ‌گو باشند این است که دلیل و توجیه‌تان برای این که صبح تا شب فوتبال را دغدغه جامعه ایرانی کنید چه بود؟

حماقتی بالاتر از تبلیغ فوتبال: تربیت ده هزار فوتبالیست زن!!
حماقت بالاتر از آن، این بود که فوتبال را برای زنان و دختران کشور نیز مساله کردند. در دوره‌ای ده ساله مساله جامعه این شد که چرا زنان نمی‌توانند به استادیوم بروند و نهادهای خارجی قدرت پشت این قضيه ایستادند. یک دوره طولانی این مساله اتفاق افتاد و دولت چشم باز کرد و دید بی ‌سر و صدا ده هزار نفر زن فوتبالیست دارد.

لذا یکی از انحرافات و خیانت‌ها بسط فوتبال بوده نه به عنوان این که فوتبال يك ورزش است، بلكه به دليل اين كه جامعه‌ای که اسیر فوتبال است جامعه‌ای است که جایی قانقاریای تیمی دارد و نابود شده است.

اساس ورزش موجود مبتني بر سياست دو حزبي است
كسانی که مساله آنها این است که چرا ولایت الله و رسول الله و اولی‌الامر خوب در جامعه تثبیت نمی‌شود و مقوله ولایت فقیه خوب جا نمی‌افتد بايد ببینند مگر نوع ورزش‌هایی ساختند که به ساختار ولایت دامن بزند؟ اما در اين كشور ورزش‌هایی ساخته شده که اساس آن‌ها مبتني بر سیستم دو حزبی است.

یعنی وقتی که شما چهار سال مردم یک جامعه را با مدل نظام دو حزبی که از «الکسی دوتوکویل» به این سو در ان تحلیل دموکراسی آمریکایی صورت گرفت و بعد از آن که از آمریکا برگشت سیاست دو حزبی اساس کشور ایالت متحده قرار گرفت و بعد به سراسر دنیا بعد از صد سال سرایت کرد.

وقتی این سیستم و دو شیوه را در كشور پياده می‌کنید و بعد اسم ورزش روي می‌گذارید، همان‌قدر کوته فکري و کوته نظری است که باور کنید که Mental education وphysical education به هم چسبیده‌ی تربیت بدن و تربیت ذهن است و تعارضی هم با قرآن ندارد.

مبتنی بر سیاست و زمین دو حزبی باید این دو زمین و این دو رنگ به دو تفكر تفکیک مي‌شدند و در واقع این دو رنگ باید دو تفکر را نمایندگی می‌کردند.


بنيان‌هاي فكري سيستم قرمز و آبي
تفکر قرمز تفکر مارکسیسستی و سوسیالیستی شد، چون دقیقا صدو بیست و پنج زمان اشتباهه سال پیش بود که مارکس ایدئولوژی مارکسیسم را بسط داد. از طرف ديگر، جان لاک زمینه شکل‌گیری اندیشه لیبرالیسم را سیصد، چهارصد سال پیش ایجاد کرده بود که اين انديشه دویست سال پیش عملیاتی شد و لیبرالیسم و مارکسیسم مقابل هم قرار گرفتند. به اين ترتيب بنیان‌های فکری اين دو زمین روشن شد.

از طرف ديگر، نظام دو قطبی بعد از جنگ جهانی دوم موسوم به جنگ سرد همین دو رنگ آبی و قرمز يعني شوروی و آمریکا بودند. وقتی به داخل خود امریکا می رفتید باز جریان آبی و قرمز و جریان چپ و راست وجود داشت و این وضعیت ادامه پیدا کرد و مبنایی شکل گرفت که تا به امروز ادامه دارد.

ادامه نوشته

با تو به درد دل می‌نشینم  ای همسایه !

در پی ممنوعیت اقامت شهروندان افغان در ۱۴ استان ایران، یک مهاجر افغان از نحوه‌ی برخورد ایران و ایرانیان با مهاجران افغان گله کرده است:



با تو به درد دل می‌نشینم 

ای همسایه !

تا شاید

آن حس انسان‌دوستی و عدالت را

که به نامش

از قران آیه بر می‌گیری

و به‌خاطرش

با دنیا به مجادله بر می‌خیزی

بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی

وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را به غارت برد

وقتی چمن‌زار سبز شهرم به خون پدر و صدها مثل او به لاله‌زاری مبدل گشت

وقتی به من گفتند که خدا و رسولی نیست که ما زاده‌ی طبیعت‌ایم

وقتی قلم را بر دستم نهادند و ناخن‌هایم را دانه دانه کشیدند

تا خاکم را به نامشان امضا کنم

با آخرین رمق‌های مانده در تنم رها کردم

خانه و شهر و کشورم را

و با نفس‌های آخر تا خاک تو خزیدم

به تو پناه آوردم

به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی

و با مردانگی خودت فرصت زندگی بدون ذلت را به من ببخشایی

زبانت با زبانم آشناست

و مذهبت با اعتقادم هماهنگ

پنداشتم که برادر منی

پنداشتم که در خاک خدا

که من و تو آن را با مرز تقیسم کرده‌ایم

به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت

به اجاره خواهی داد

و شریک دردهایم خواهی شد

تا روزی

که کشورم

آباد و آزاد گردد

وانگه

در افغانستانی بهتر

مهمانت خواهم کرد

بر دستانت بوسه خواهم فشاند

و ای برادر

از مهربانیت در اوج بیچارگیم

از دست‌گیریت در روزهای ناامیدیم

با اشک و قلبی مملو از محبت

سپاسگزاری خواهم نمود

از فرط بی‌پناهی

به کشورت پناه آوردم

کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت

جوانیم را در کشورت گم کردم

زبانم را به فراموشی سپردم

«تشکر»هایم به «مرسی»

و «نان چاشت»ام به «نهار» مبدل گشت

شاعرم حافظ گردید و

از قابلی و چتنی و چای سبز

به زرشک‌پلو

و طعم شور خیار

و چای معطر سیاه

در پیاله‌های کمر باریک

با قند خشتی در کنار

عادت نمودم

در کشورت

بهترین و بدترین لحظه‌های زندگی را

به تجربه نشستم

پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش

مادرم در بهشت رضای تو با دلی ناامید مدفون گردید

خواهرم با پسری از تبار تو عقد نکاح بست و

در جنگ عراق، برادرم

برای سربازانت نان پخت

صلوات فرستاد

و با افتخار عرق را از جبین زدوده و

بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد

حال

پیریم را نیز در خاک تو

به تماشا نشسسته‌ام

سال‌هاست

که چنار وجودم

در گردباد حوادث خاک تو

به بید لرزانی مبدل گشته است

سال‌هاست

که نامم را به فراموشی سپرده‌ام و

لقب «مشدی» را به نامم گره زده‌اند

سال‌هاست که من دیگر آن کودکی نیستم

که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی

به تو پناه آورد

ولی تو

همان بی‌خبری هستی که بودی!

ولی تو

با آن‌که فروغ چشمانم را با دوختن کفش‌هایت

با آن‌که قوت دستانم را در غرس نهال در باغ‌هایت

با آن‌که قامت استوارم را در به پا خواستن دیوارها و ساختمان‌ها و خانه‌هایت

با آن‌که صبر و تحملم را در شنیدن کنایه‌ها و کینه‌توزی‌هایت

به تباهی نشستم

هرگز برای لحظه‌ای

جرقه زودگذر انسان‌دوستی را

بر قلبت راه ندادی

هنوز هم

در فهرست تو «اوفغونی»ام و

در کتاب تو بیگانه

هنوز هم

مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله‌به‌دوش

که چیزی بجز نجات از جنگ

از تو نمی‌خواست

که با دادن سالیان زندگیش

به همت و قوت دستانش

شهرت را آباد نمود

نیافته‌ای

و هنوز هم

با نفرتی سی‌ساله

احساساتم را به بازی می‌گیری

دروازه‌ی مکتب را به روی کودکم می‌بندی

بساطی را که نان شکم‌های گرسنه‌ی اطفالم بدان محتاج است

با لگد به جوی آبی می‌اندازی و

دست‌هایم را با تهدید «رد مرز» نمودن می‌بندی و

اشک‌هایی را که با خاک سرک‌های تو

بر چشمانم به گلی مبدل گشته

و امید را در نگاهم دفن می‌کند

با تمسخر می‌نگری و می‌گویی

«شما به حرف نمی‌فهمید»

هنوز هم

بر مظلومیت اطفال کربلا

زنجیر بر خود می‌کوبی و

بر یزید و یزیدیان لعنت می‌فرستی

از بی‌عدالتی دیگران سخن می‌گویی

ولی هرگز در صف‌های دکان‌ها

در داخل اتوبوس‌های شلوغ

حالت مشوش یک افغان را نمی‌بینی

که از ترس تو

اهانت‌های تو را

تلخ‌تر از زهر

فرو می‌بلعد و غرور خود را

پایمال احساسات تو می‌کند

تا مبادا

پنجه بر سمت‌اش دراز کرده بگویی

«به کشورت برگرد اوفغونی پدرسوخته»

می‌روم

ولی

درخت‌های سبز و بلند کرج

سرک‌های پاکیزه‌ی تهران

پارک‌های خرم و زیبا

خانه‌های مجلل بالاشهر

نان‌های گرم نانوایی

کفش‌های راحت چرمی

پتلون‌های زیبا و رنگارنگ

همه و همه

یاد مرا

رنج‌های مرا

نشان انگشتان مرا

عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا

با خود به یادگار خواهند داشت

می‌روم ولی حاصل دست‌های این کارگر افغان

برای همیشه در رگ و پوست کشورت

جاویدان خواهد ماند

می‌روم

چه می‌دانی

شاید روزی تو

به دروازه‌ی شهر من محتاج گردی

وانگه

من به تو درس مهربانی را خواهم آموخت

وانگه

تو درد دربه‌دری مرا خواهی چشید

وانگه

شاید یک بار

برای لحظه‌ای کوتاه‌تر از یک نفس

سرت را با پشیمانی

در مقابل عدالت وجدانت

خم کنی!

و فقط همان لحظه

قیمت ده‌ها سال رنج مرا

به‌آسانی

خواهد پرداخت!


------ یک مهاجر------


مراقب این خطر جدی باشیم!

“ما به پیروی از اسلام بزرگ، از جمیع مستضعفین حمایت می کنیم.” امام خمینی(ره)

با این تعریف شروع می کنم که اصلاً مستضعف کیست؟


حتماً می دانید ولی برای یادآوری باید گفت:مستضعف یعنی کسی که خودش و دیگران او را ضعیف و ناتوان و حقیر می شمارند در صورتی که بواقع چنین نیست و مستکبر نیز کسی است که خودش و دیگران آن ها را به هر دلیل برتر می شمارند در صورتیکه واقع امر چیز دیگری است و این تصور اشتباه است.

صحنه اول:در منزل نشسته ام و در سایتها می چرخم،روی یک مطلب متوقف می شوم.سید حسن نصرالله :” اسرائیل باطل مطلق و در مقابل ایران حقیقت مطلق است؛ باید در کنار ایران بایستیم.”(۱)

 صحنه دوم: رفیقی دارم پاکستانی بنام روح الله که سه سالی است برگشته کشورش،آمده بود برای تحصیل و قسمت ما شد با او درراهپیمایی ۲۲بهمن ۱۳۸۵ توسط یکی از بچه ها آشنا شوم.

تو اون راهپیمایی ازش می پرسم این جشن ملی پیروزی انقلاب ایران است تو برای چه آمدی؟

با لهجه ای شیرین درحالی که به نظر به او برخورده باشد جوابی داد که حسابی شرمنده شدم.گفت:”خیال کردی این انقلاب ایرانی هاست؟! خیال کردی شما تنها زحمت کشیدید تا انقلاب پیروز شد؟فکر کردید امام(ره) مال شماست.ما در پاکستان سالها برای انقلاب اسلامی خون دل خوردیم و هنوز هم می خوریم تا شیعه و اسلام سرفراز باشد حالا جایش فرق نمی کند ایران،پاکستان و یا هرجایی که حقیقت آنجاست.خوشبختی شما تنها در این است که در ایران به دنیا آمده اید و مصیبت های ما را ندید و کشته و آزار نشدید به جرم حمایت از ایران!”

سریع عذرخواهی می کنم و یک جوری می خواهم به او بفهمانم منظوری نداشتم.نمی دانم شاید لحن سوال کردن من زیاد مناسب نبود.

بعدها که بیشتر نشست و برخواست می کنیم می گوید می دانی ما شب و روز برای ایران و رهبری دعا می کنیم،امید و افتخار ما ایران است و در پاکستان وقتی کسی حرف درشتی برعلیه شما می زند ناراحت می شویم و برخورد می کنیم ولی وقتی به ایران آمدم دیدم مردم شما به ما این نگاه و توجه را ندارند.اکثر اوقات زمانیکه میفهمند از پاکستان آمده ایم فکر می کنند با یک عقب افتاده طرفند و حتی دیده ام آنچنان با ما گرم نمی گیرند و نزدیک نمی شوند،شاید تصور می کنند بیماری آورده ایم!

برای او توضیح می دهم که اینطور نیست و اشتباه می کند ولی می دانم تاحدودی همینطور است!

صحنه سوم: دوستی داریم در حوزه علمیه قم که با طلبه ای اهل نیجریه بسیار رفیق است.روزی میهمان او بودم و از قضا دوست نیجریه ای او هم آنجا بود.می گفت ۹سال است برای تحصیل به ایران آمده و می خواهد وقتی به سطح خارج(۲) رسید به کشورش برگردد و در آنجا خدمت کند.اسم فرزندش را گذاشته روح الله

از هر دری صحبت می کنیم و می گوید مردم ایران واقعاً مردم خوبی هستند ولی خودشان را یکم بالاتر از بقیه می بینند.دلیل می خواهم می گوید بگذریم خب در برخوردها مشخص است. بگذار از یک اتفاق تلخ بگویم،روزی آمده بودم تهران برای تمدید پاسپورت، در مترو ۳-۴جوان آنقدر مرا مسخره کردند که داشت گریه ام می گرفت!آنها فکر می کردند زبانشان را نمی فهمم و هرچه خواستند گفتند و تعجب کردم چرا دیگران آنها را نهی از منکر نمی کنند و متأسفانه برخی نیشخند هم می زدند.در پایتخت ام القرای اسلامی چنین توقعی نداشتم و خیلی دلم آنروز شکست.

ادامه نوشته